تبليغاتX
http://i25.tinypic.com/v63q1e.jpg خواب پروانه
این منم! خواب یک پروانه در قعر جنگل متروک ...

دلم مي خواست امروز باخودم چتر بردارم و در خيابانهاي خيس بدوم اما باراني نبود...

گريه ام گرفت !

باران نمي بارد. باران نيست باران نمي آيد باران براي هميشه رفته ...

رنجيده ام آقا...

رنجانده اي آقا ...

شكسته اي آقا ...

من را با تمام چيزهايي كه مي خواستي آقا ...

باران نخواهد باريد !

مثل چتري كه فقط به درد خيس شدن مي خورد خيس شده ام.

از آخرين باري كه بر روحم باريدي چند آفتاب مي گذرد...ابري كه مدام بر سقف اتاقم پرسه مي زند،مي داند و من .

به راستي وقتي كسي به روحمان نزديك مي شود و دست مي زند به نفس هايمان و چشم هايمان و موهايمان مي تواند چنگالهايش را فرو كند... نزديك تر نزديك تر از نفس و به راحتي و خونمان را دربياورد!

خيالت آسوده باشد آقا من چنگ خوردن را خوب بلد هستم!

اينبار گفته بودم كه چشمهايم را مي بندم از پشت خنچر نزن روبرويم بايست ... گفته بودم رها خواهم شد در بازوهايت و گفته بودم كه راست خواهم گفت ، گفته بودم تمام نامردهاي جهان مردند و تو خنديده بودي كه تو هرگز ! اما به راحتي شكستي و ندانستي چقدر عميق درد خواهم كشيد. و چقدر به راست هايم خواهم خنديد.

روحم خيس شده !

خيس خيس

زخم هايم را امشب به خدا نشان دادم! به خدا گفتمت ، خدا نگاهم مي كرد تا زخمي كه از تو خوردم را باور كند. بازوهايم را تكاند و تكاند و روحم خيس تر شد و تكاند و برگ برگ پاييز شدم ، و زخم هايم عريان... رويش را برگرداند نگاهش را برگرداند  اما من گريه اش را ديدم !

هرگز نفهميدي چنان از تو شكسته ام كه صدايم را از كلمه هايت و كلمه هايم را از صدايت گرفته ام و چمدانم را با همان عطر خيس و سنگهاي خيس و خاطرات از آب گرفته ،برداشته و رفته ام ...

و تو نفهميدي چگونه بودم وقتي روبرويت ايستادم تا راحت تر بزني . با خيال آسوده ، نزديك تر از نفس...

و زدي و من احمقانه به تفنگي دل خوش بودم كه مي تواند آنقدر دوستم بدارد كه به قلبم شليك نكند... احمقانه به باراني دلخوش بودم كه مي توانست دوستم بدارد و ببارد و خيسم نكند .احمقانه.

دلم ديگر نمي خواهد تمام دنيا خيابان باشد كه با هم در آن قدم بزنيم ، دلم نمي خواهد از چهارراه برايم گل بخري، دلم نمي خواهد برايم ستاره بياوري كه يعني مي خواهي دوستم بداري ،  دلم نمي خواهد دستهايم را بگيري و با صداي لرزان بگويي كه دوستت دارم!

دلم تو را نمي خواهد باران!

به عمق آبهاي متروك پناه مي برم...

من براي تو يك حلقه دود بوده ام كه در شبي غمگين و سرد از گلويت بيرون بزنم و محو شوم ! يا سيگاري كه وقتي فوتم مي كني قرمز شوم برايت و بسوزم و خاكستر و...اما تو براي من يك زخم عميق! عميق تراز عمق آبهايي كه مي خواستيم باهم كنار آنها بايستيم و عاشق شويم....

تو فقط زني را ديدي كه بيهوده رفته ، فقط به خاطررفتن آمده بود و هرگز نمي فهمي زن با سايه اي شكسته و روحي خيس زير هيچ  چتري بند نمي شود! باران!

باران اگر دلگير شدي و باريدي آرامتر بر روحم بكوب من چتر نخواهم شد در هيچ خياباني كه خيس است!

من خيس ام ! خيس خيس خيس...

و زير هيچ چتري بند نمي آيم. خيالت آسوده باشد. آنقدر شكسته اي مرا كه به آخرين شيشه هاي اين قاب متروك بكوبي و بباري و بكوبي كه آرام تر بگيري ! من از عمق عشق ها و نفرت هاي تو آمده بودم و به عمق آبهاي متروك پناه خواهم برد. باران ! بيهوده نمي باري من دستهايم را به هيچ آبي نخواهم سپرد. آب از سرم مي گذرد... خيالت آسوده تر آنقدر شكسته اي مرا كه ...

 

چشم هاي مرا هميشه باراني خواست

موهاي مرا غرق پريشاني خواست...

(رویا. ش )

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:41  توسط کولی  | 

از حالا كه بگذريم

فردايم هم نمي شويبراي بارانم !

رنجيده ام از تمام شب بوها، پيچك ها و دكمه هاي پيراهنت آقا!

دلم مي خواست آرزوهايم همان باراني باشد كه به شيشه مي خورد و تو نگاهش مي كني و كلمه اي

از دور مي شنوي و شايد چشم هايت پر شود كه يادش بخير باران هم شده بودي و باريده بودي بر

روزهاي خاكستري زني كه هنوز ياد نگرفته بر روي فنجان هاي لب پر نمي شود رقصيد!

 باز هم مي رقصم و مي چرخم و در حلقه هاي موهايم گم مي شوم . گم شده بودم در حلقه هاي دودي كه از گلويت بيرون مي زدي به صورتم و فوت مي شدم، فوت...

 چقدر دلم خواسته سردم شود و تو ژاكتت را بر دوش من بيندازي.

 و تو هميشه مي لرزيدي و مي خواستي كه سردت باشد كه من بپيچم به خودم و دلم به شب بوها

بسوزد و لاي دكمه هاي آستينت انگشت هايم را گم كنم!

 كنار آب ايستاده بوديم كه كوه پشت سرم ايستاد و من گفتم چقدر دلم مي خواسته با تو آب را زندگي

كنم، باران را و نفس را و زندگي كردم نزديك تر تر تر ... و مثل آخر تمام قصه هاي عاشقانه رفته اي!

فكر مي كردم دريا بوده ام اين همه سال!

فكر مي كردم آتش!

فكر مي كردم دل به دريا زدن را خوب بلد مي شوي

فكر مي كردم رو به باد شعله مي كشم

و مي سوازنمت

فكر مي كردم

فقط فكر!

حالا سنگي بيش نيستم...

 

 

سنگي متروك و سرد و خيس و سنگ و سنگ و سنگ

كه مدام موج هاي طوفان زده به صورتم ،‌به من ،‌ من ، من مي كوبند و مي كوبند و مي كوبند و ...

تپش هاي قلبت آقا

تپش هاي قلبت عاشقم مي كند...

 

 

سنگم

سنگ سنگ

و چنان در آغوش فشرده ام خود را

كه رهايي را

گريزي جز شكافتن نيست !

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط کولی  | 

هیچ چیز

تو را بر نمی گرداند

نه حرف

نه حس

نه خاطره

نه ...

من اما

با هر عطر مردانه ای

هر دستهای بی خط و ساده ای

و هر نگاه احمقانه ای

مدام

به تو

بر می گر دم

همانجا که قسم خوردم

هرگز برنخواهم گشت

+ نوشته شده در  ساعت 16:13  توسط کولی  | 

روبرويم مي نشيند، به من چشم مي دوزد و دلش مي خواهد دستهايم را تا آخر دنيا داشته باشد...

نگاهش نمي كنم ، زل زده ام به صندلي روبرو كه آخرين بار از پشت آن ميز خشمگين نگاهم مي كردي! كجا نشسته ام؟ كنار جاي خالي تو؟

صدايم مي كند،‌برنمي گردم... منتظر مي نشيند...

امروز هم به هواي ديدن تو خيابان رفته بودم،‌به هواي ديدن تو راه مي رفتم و نگاه مي كردم به هر كسي كه شبيه تو راه مي رود. به هواي ديدن تو ...

صدايم مي كند، مهربان ، آرام و صبور...

من اما به خيال ديدن تو آنجا نشسته ام، اين را خوب مي داند در چشمهايم غرق مي شوي ، مي بيند ، رهايم نمي كند، بغضي بي امان كه مدام مي گويد لياقت تو...

همان سه حرف ساده ي سبك با جمله اي مختصر كه مواظب خودم باشم كه خداحافظم باشد ، كه دروغ وزيدن مي گيرد كه مي دانم دستهايت را كجا رها كرده اي ، كه مي دانم تو اكنون در من جاده اي بيش نيستي و شب كه براي نرسيدن مي روم! كه براي تو من اما...

اين شهر غريب هوا كم مي آورد... چه برسد به هواي ديدن تو

دلش مي خواهد دستهايم را تا آخر دنيا داشته باشد، به خودم لعنت مي فرستم و به تو مشتي كافور! كاش آن شب كه موج ها به سرم مي كوبيد، ماه در من رخنه نمي كرد كه من از بي تابيهايم بگويم و اين كه بعد از اين همه سال دريافته ام دچارت شده ام ،‌ كاش فقط سه روز ديگر مي توانستم قلبم را محكم نگه دارم و به صخره هاي سخت نكوبم كه صداي تو از پشت گوشي درنيايد كه چقدر برايت مرده ام!!!!!!!

خيلي چيزها گفته بودم  و تو به ترسهايم خنديده بودي!

خودش مي داند و لحظه هايي بعد از تب طولاني !

آن روز خدا هم يك هذيان بود كه گذشت ...

جك مي گويد ، گريه ام مي گيرد، دلم مي خواهد تمام شراب هاي دنيا را سر او خالي كنم ، سر او كه مي خواهد جاي خالي تو را هم از من بگيرد!

بلند مي شوم ،‌ شهر را بالا مي آورم ، دلم مي خواهد تمام مردهاي زمين را از پشت همين ميز رها كنم و برم و پشت سرم را هم ،

نگاهم مي كند...

+ نوشته شده در  ساعت 22:7  توسط کولی  | 

دامنم را جمع مي كنم ، با تمام گل هاي پرپرش . ديشب باد مي آمد. مردي سيگارش را

روشن رها كرد و از سر كوچه ما رد شد. مردي كه رگه هاي پوست تنش از مرگي عميق مي

 آمد و خوابي رخوتناك. من آن چشم هاي وحشي عاشق را مي شناختم.

 

دامنم را جمع مي كنم و دندانهايم را به هم مي فشارم. مدتهاست دندانهايم از درد به خود

مي پيچند. شب ، چيزي را در خود دريده با دندانهاي مستي ولگرد...

 

مدتها پيش به او گفته بودم از باد مي ترسم ! باد مردي مست است كه به در خانه ام مي

كوبد. و براي او ديگر اهميتي ندارد من مي سوزم ،‌ مي ترسم ، درد مي كشم ،‌ زير تيغ

جراحي جر مي خورم ... اصلا براي او اهميتي نداشته. به او كه فكر مي كنم، باد گل هاي

دامنم را هم پرپر مي كند، وحشي تر ، وحشي تر ، وحشي تر تر تر تر ...

 

شايد روياهاي مردي كه سالهاست براي من روبه راه است ، مرا مي برد، صدايم مي كند و

تمام وجود مرا باد مي گيرد!

 

به او گفته بودم ، ديگر منتظرش نيستم ، به او گفته بودم آدم ها ، براي رها شدن و رها كردن

آفريده شده اند به او خيلي چيزها گفته بودم به او عشق         مي    و   ز  م   ،    مي وزم و

 مرد سيگارش را دوباره روشن مي كند. زندگي چيست ؟ چيست ؟ فروغ از سيگار گفته بودم

و زني با زنبيلي قرمز و ...

 

شايد وقت دوست داشته شدن رسيده است . وقت آنكه دامنم را جمع كنم و به سرزميني

بروم كه بادهايش با خود گريه ندارند... به سرزميني كه هيچ كس فوتم نمي كند، هيچ كس

 نمي سوزاندم ، هيچ آتشي شعله نمي گيرد، سركشي نمي كنم، به سرزميني كه صدايي

مثل صداي فرهاد اسم كوچك من را مي خواند!

 

صدايي كه زمزمه كرد، مي دانستم برميگردي ، سالهاست منتظرت بودم، مي دانستم رهايت

 مي كند!

 

پشت سرم در را مي بندم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:7  توسط کولی  | 

Perishanim shimdi mutlu oldun mu?

Bashini yastiga rahat koydun mu?

 

تمام اشياي اتاق زير پوست فرسوده ي زني جر مي خورند. شهر زير دستهاي من خراب مي شود . رودي از اين جا مي گذشت . هر چه از تو داشتم به او دادم . ساعت را ، كيف، عكس هاي دونفري مان را ، انگشتري كه نام كوچكت بر آن حك بود، اس ام اس ها ،‌شماره ات ،‌خط تلفن و هرچه كه با هم خريده بوديم و هرچه كه كمي از تو در آن بود، دور ريختم . همه چيز را ! و خالي نشدم. پر شدم . پُِرتر. پر از هر چه كه از نبودنت آغاز مي شود. پر از اين همه سال . اين همه زخم .

هر لحظه نزديكم مي آيي ،‌صورتت را خم مي كني ، چانه ام را مي گيري و ... پوست خودم را حس نمي كنم. گوشتم را هم ، مدتهاست از تو كنده شده ام و پوستم و تكه هايي از گوشتم را بر تن تو جا گذاشته ام!

ديشب داشتم زخم هايم را مي شمردم. خدا لب پنجره ام نشست. موهايم را از پيشاني ام پس زد. گريه مي كردم. مدتها بود شهر زني را مي ديد كه دارد مي سوزد. زني با خلخال زخم . زني كه آبستن تمام دختران زنده به گور شده ي تاريخ است. گريه مي كردم. فوتم كرد. مثل هميشه كه فوتم مي كرد. امّا او نبود. به خدا گفتم من كدام بنده ات را رنجانده ام ؟ كي ؟ هر كسي خيال مي كرد سهمي از من دارد و من هميشه وقتي خودم را قسمت كرده ام ،‌كسي كه كلمه هايم را برده ، و بزرگترين سهم را ، بيشتر مرا دريده. هميشه

وقتي اجازه دادم كسي به من نزديك شود ،‌صداي تپش هاي قلبم را بشنود ، به روحم دست بزند، چنگ زده ،‌ خونم را ريخته و ...چقدر زندگي تكراري شده اتفاقات تكراري در مكان و زمان هاي متفاوت.

خدا به من چيزي نگفت . سكوت كرد و من گريه مي كردم. از او خواستم آتشم را فوت كند. او را با تمام زخم هايم نخواهم. و اين قلب را از من بگيرد. سنگ مي خواهم. و اتفاقي تازه! چند روزي مي شود كه كلمه ها را رها كرده ام ،‌تمام تازه گي بي حروف زندگي كردن گذاشتن مرهمي از خاطرات است بر زخم هايم. مروري كه هر بار از خودم مي پرسم اين بار مي توانم خودم را ببخشم ؟

روزي مي شود كه من بتوانم تو را ببخشم؟

خدا رنجيده بود. ما او را رنجانديم. ببخش كه هرگز تو را نخواهم بخشيد.  نخواهم گفت با او خوش باش و تمام...

هر كاري كردم اما نتوانستم  جواب دختري را كه براي تو مرگ هم شده بود، بدهم. او از من جواب مي خواهد. خودم را. از من چيزي مي خواهد كه مدتها پيش به دست هاي تو سپرده ام. از من خودم را مي خواهد و كلمه هايم را و نيستم و ديگر نخواهم بود. تمام كلمه هايم را به تو بخشيده بودم. تمام كلمه هاي جهان را، تمام حروف بي صدا و با صدا را . من صدايم را هم ...

خدا گريه مي كند...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:2  توسط کولی  | 

مي خواهم به زباني حرف بزنم كه بفهمند كساني كه نمي توانند حرف را بفهمند.

از تمام كساني كه امروز برايشان تولد من بود ممنونم.

از تمام كساني كه امروز تولد من برايشان مفهومي نداشت هم، ممنون

دارم مي روم .

پنجره ام را بغل گرفته ام و دارم به سياهي مي روم . تنها. جايي كه از حرف خبري نباشد حرفها موجب سوء تفاهم اند.

مي خواستم اينجا خانه اي داشته باشم كه روي آب بنويسم از تو. از عشق تو و مطلق نبودن تو از حروف تو از كلمات تو از اسمي كه مي خواستم برايشان كلمه بسازم

n    z    a    i        

حالا از تو نوشتن هم سوء تفاهم است.

كاش مي شد ا ش ي م را از حروف الفبا پاك كرد. كاش مي شد خودم را از ذهن همه پاك كنم. وبروم . بعد از من جاي خالي ام خواهد بود و حرفهاي نگفته تان. از عشق هاي شما فرار كردم مردم!

از عشق ها و نگاه ها و كلمه هايتان از روياهايتان و آرزوهايتان. كه زخمي ام مي كنند. كساني كه داشتن من را مي خواستند خوشحال باشند اكنون زني تنهام. و ناراحت باشند كه به ياد او مرگ را زندگي مي كنم . در قلبي كه ياد كسي باشد ، حضور ديگري جايز نيست.من او را از طوفانها خواستم ، از جنگل هاي وحشي . و زيسته ام ظهر تابستاني را كه در دستهايش آرامش بود و من و عشق . و ديگر هيچ نمي خواهم. چنگالهايتان را براي روياهاي كس ديگري تيز كنيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من فقط يك جفت چشم مي خواستم در تنهايي ها برايم اميد باشد . چشم هايي كه به آنها عشق مي ورزيدم اكنون بسته است.

شايد برگشتن داشته باشم . اما از همه كلمه ها خسته ام از تمام حروف دلم شكسته !

مي خواستم هايم را با خودم مي برم در ارديبهشت 17 ديگر متولدشان كنم.

امروز به دنيا آمدم و از دنياهاتان رفتم.

باد مي تواند لاي موهايم خانه بسازد و كوه بر شانه هايم. حالا حتي امواج دريا هم مي توانند بر قلبم بكوبند. خودم را در دست هاي خدا گذاشتم و بساط تنهايي ام را باز كردم.

لطفا مواظب خدايتان باشيد.

 

كولي كه امروز آبستن يكي از كودكان معصوم زنده به گور شده ي تاريخ است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:51  توسط کولی  | 

تمام شد

 

هميشه پيش از آنكه فكرش را بكني

 

تمام مي شود

 

بايد به روزنامه تسليتي بفرستيم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Bana esmeyi annat esib gechmeyi annat

 

Ruzgarligi annat bana

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خواستيم شروع كنيم

 

دستم را گرفت من آسمانم را به او دادم

 

شروع كر ديم ،‌ زمينم را به او دادم

 

شكستيم

 

گذشته ام را به او دادم

 

شروع كرديم و خاطراتم را سوزاندم

 

شكست

 

روياها و آرزوهايم را به او دادم

 

شروع كرد

 

روزهاي نيامده ام را در دست هايش گذاشتم

 

شكست

 

اسمم را به او دادم

 

شروع كرد

 

انگشتهايم را به او بخشيدم

 

شكست

 

و

 

موهايم حلقه هاي اين دود مي شود كه دارد از گلويت بالا مي آيد

 

تمام شده ام

 

چيزي ندارم تا شروع كني به جز نقطه ي پايان!

 

 

 

پ. ن: حالا من هستم و اين شعار قديمي: (( به هيچ چيز مردان ايمان ندارم ، جز به يكپارچگي شان در نامردي)) آخرين نقطه ي عشق شده ام. و ديروز آخرين ماهي مان مرد! هيچ كس دستهاي من را باور نداشت وقتي او را از آب بيرون انداختم!  لوليد و آخرين نفس از دروغ يك عشق را پس داد!

 چشم هايم از تصوير زني فرياد مي زند كه در نگاه مردي سوخته است. در اين اتاق كوچكم اشيا از نبودنت آمده اند و خاك مي خورند و من دارم مي خندم  به باور كودكانه و احمقانه ي عشق ! من دارم به قيافه ي عشق هق هق مي خندم!

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط کولی  | 

 

دلم يك ورق پاره ي نازك است

 

 

دلم را مچاله نكن

 

 

نگو اين كه يك كاغذ باطله است

 

 

به سطل زباله حواله نكن

 

 

*

 

 

دلم دفتري كاهي است

 مال تو ...

 

ورق هاي آن را نكن زود زود 

 

 

بيا بعضي از صفحه ها را بخوان

 

 

از اول ببين 

 

 

حرف ،‌ حرف تو بود

 

 

 اگر باز از دست من دلخوري 

 

 

بيا اين « ببخشيد » هم مال تو

 

 

نرو صبر كن، يك كمي صبر كن 

 

 

بيا اصلاً اين دل

 

 

 

دلم مال تو

 

 

عرفان نظر آهاري

از كتاب چاي با طعم خدا

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:52  توسط کولی  | 

 

برمي گردم

 

به دستهايي كه مال من نيست

 

به موهايي كه مال من نيست

 

به مردي كه ...

 

به سرنوشتي كه مال من

 

نيست!

 

..........

 

..........

 

به تمام اين ها كه گفتم

 

برم گردان!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:32  توسط کولی  |